پرنده فقط یک پرنده بود!

21 12 2007

پرنده گفت:” چه بوئی، چه آفتابی،آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.”

پرنده از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و  لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده،آه،فقط، یک پرنده بود.

فروغ فرخزاد