من نخواهم مرد!

5 01 2008

من نخواهم مرد،

من با ترس زندگی نخواهم کرد،

با افتادن،یا آتش گرفتن…

من در روزهایم ساکن خواهم شد،

تا به زندگی من اجازه دهند، مرا رها کند،

مرا کمتر بترساند،

مرا آماده کند و در دسترس قرار دهد،

قلب مرا آزاد کند،

تا تبدیل به بال شود،

به مشعل، به عهد ….

می خواهم اهمیت خود را به خطر بیندازم،

تا به گونه ای زندگی کنم که هم چون

تبدیل دانه به شکوفه نزد من بیاید

و همچون میوه برود.

چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم اگه یه بیماری ناعلاج بگیرم چیکار می کنم؟ می تونم باهاش کنار بیام یا این که منو از پا در می یاره؟

جوابش خیلی سخته، احتمالاً بقیه روزهای باقی مونده زندگیمو بخوابم تا آمادگیم واسه خواب ابدی بیشتر شه!

پ.ن: این شعر بالایی رو دانا مارکووا گفته، نویسنده ای که پس از شنیدن این که بیماری لاعلاجی داره زندگی قبلیشو رها کرد و به کوهستان پناه برد!