سنگ ها کجا هستند!

11 01 2008

روزی دانش آموز جوانی به صومعه بودائیان دعوت شد تا با دو راهبان ارشد، به عنوان بخشی از آموزش های معنوی و روحانی خویش، به مراقبه بپردازد. هر سه نفر راه زیادی از صومعه تا آن سوی دریاچه پیمودند، روی ماسه ها نشستند و آماده ی آغاز تمرینات مراقبه شدند، ناگهان رهبان ارشد نخست، روی پاهایش جهید و گفت:

” آه، نه، من حصیر مراقبه را فراموش کردم. من باید در شرایط مناسب، مراقبه کنم.”

آنگاه برخاست، به لب دریاچه رفت،به آسانی روی سطح آب شروع به راه رفتن کرد و در آن سوی دریاچه،به صومعه رسید. لحظاتی بعد، در حالی که حصیر را بر دوشش داشت،برگشت. دانش آموز جوان که از کار معجزه آسای او شگفت زده شده بود،به احترام رهبان چیزی نگفت. هر سه نفر،دوباره نشستند تا مراقبه کنند،ناگهان رهبان ارشد دوم از جای برخاست و گفت: ” همین حالا یادم آمد که کلاه آفتابی خود را فراموش کرده ام. می روم آن را بیاورم،زیاد طول نمی کشد.” او نیز روی سطح دریاچه دوید، به آن سو رفت و چند دقیقه بعد،با کلاهش بازگشت. دانش آموز نمی توانست به چشمانش اعتماد کند.نتیجه گرفت آن ها با این کارشان می خواهند او را تحت تأثیر قرار دهند. به خود گفت :” جوانتر بودن من از آن ها دلیل بر این نیست که به مهارت های روحانی دست نیافته ام. من هم به مهارت این دو راهب هستم.این را اثبات می کنم.”  بلافاصله برخاست، به سوی آب دوید و بر سطح آن گام گذاشت، اما بلافاصله در دریاچه عمیق،فرو رفت. نفس بریده و سرفه کنان خود را از آب بیرون کشد و دوباره و دوباره امتحان کرد،اما هر بار بی نتیجه بود.

دو راهب مدتی به تماشای تلاش های بی حاصل دانش آموز جوان مشغول شدند، آن گاه راهب نخست به آرامی به راهب دوم گفت:” موقع آن نرسیده که به پسرک بگوییم سنگها کجا هستند؟”

پ.ن:اگه یه نفر پیدا می شد که به ما هم جای سنگ ها رو نشون بده این قدر تو زندگیمون دردسر نمی کشیدیم!