روز از نو و روزی از نو!

3 04 2008

زنده این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشمم باد است

( احمد شاملو)

این شعر رو این جا نیاوردم که غر زده باشم یا روشن فکر بازی در بیارم!!!

فقط به این دلیل که وقتی می خوندمش از اون خوشم اومد تصمیم گرفتم تو وبلاگ بذارمش، همین!