بازی آرزوها!

13 04 2008

بازم یه دعوت نامه از جناب کشوری و اینبار بازی آرزوهای محال !!!

راستش آرزوهای محال من که زیادن اما مهم ترینشون (که از بچگی تا امروز مدام اذیتم می کنه) دیدن خداست! آرزویی که اگه برآورده می شد، دیگه نیازی به برآورده شدن آرزوهای بعدیم نبود!!!

غیر از این آرزوی دست نیافتنی و دور و دراز همیشه دوست داشتم که بتونم به 99 تا زبان زنده و مرده ی دنیا صحبت کنم ، توجه کنید که روی عددش خیلی تعصب دارم!!

  از طرفی همیشه دوست داشتم بتونم کارهامو با سرعت نور انجام بدم، آخه همیشه وقتم کم می یاد یا دیر می رسم!!

و اما آرزوهایی یه کم محال تر من:

-  دوست داشتم که انیشتن من بودم ( عجب آرزویی!!)

- دوست داشتم تموم سازهای دنیا رو بلد بودم اصلاً دوست داشتم بتوون بودم!!

- دوست داشتم برق کشی یه ساختمونو خودم به تنهایی انجام بدم!

- دوست داشتم به جای راه رفتن پرواز می کردم!

- دوست داشتم زبون همه ی جک و جونورای روی زمین رو بفهمم.

- دوست داشتم شبیه قورباغه ها ، آدمام دوزیست بودن!!!!

- دوست داشتم یه قاشق مثل خاله ریزه داشته باشم!

- دوست داشتم بعضی وقت ها نامرئی شم!

- دوست داشتم به هر چی دست می زدم رنگش همونی بشه که من می خوام!

-دوست داشتم به هر کی نگاه می کنم، تموم علمش مال من شه!!!

- دوست داشتم…

بهتره بقیه شون رو واسه خودم نگه دارم،فکر می کنم زیاد شد!!

 پ.ن: هر کی این مطلب رو می خونه، از طرف من دعوته،یادتون نره شما هم آرزوهاتونو بنویسین.