به مناسبت روز بزرگداشت سعدی، چند شاخه گل از گلستان را انتخاب کردم تا به قول سعدی حاضران از فسحت و نزهت این گلستان طرفی بندند!
1- یکی از صاحبدلان زورآزمائی را دید بهم برآمده و کف بر دماغ انداخته.گفت این را چه حالتست؟ گفتند فلان دشنام دادش.گفت این فرومایه هزار من سنگ برمیدارد و طاقت سخنی نمی آرد؟
لاف ســـــرپنجگی و دعــوی مــــردی بگــذار
عــــاجز نفس فـرومایه چه مــــردی چه زنی
گــــــرت از دست برآیـــــد دهنی شیـرین کن
مردی آن نیست که مشتی بزنی بــــر دهنی
اگـــــر خـــــود بـــــر درد پیشـــــــــانی پیــل
نه مــــرد است آنکـــه در وی مردمی نیست
بنــــــــــــی آدم ســــرشت از خـــــــاک دارد
اگـــــر خــــاکی نباشـــــد آدمــــــــی نیست
2-دو چیز محال عقل است:
خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.
قضـــا دگــــر نشود ور هــــزار ناله و آه
بکفــــــر یا بشکــــــایت بــرآید از دهنی
فرشته ای کـه وکیـل است بر خزائن باد
چه غــــم خـورد که بمیرد چراغ ِ پیرزنی
3- کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد ،گفت شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجلّ برداشت.گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدّو جای شادمانی نیست
که زندگانی ما نیز جاودانگی نیست
4-پادشاهی پارسایی را دید، گفت هیچت از ما یاد آید؟ گفت بلی. وقتی که خدا را فراموش می کنم.
هر سو دود آن کس ز بر خویش براند
وانــــرا کـــه بخــواند بدر کس ندواند
5- حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟ گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.
نماند حـــاتم طـــائی و لیک تا به ابد
بماند نام بلندش به نیکویی مشهور
زکــات مال بدر کن که فضله ی رزرا
چـــو باغبان بــزند بیشتر دهـد انگور
نبشته است بـــر گــــور بهرام گــور
که دست کــــرم بـه ز بــــازوی زور
6- پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است.گفتا به صلاحش خجل کن.
تــو نیکـــو روش باش تا بدسگـــــال
بـــه نقص تـــو گفتن نیــابد مجـــال
چــــو آهنگ بـــربط بـــود مستقیــم
کی از دست مطرب خورد گوشمال
7- دو کس دشمن ملک و دینند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.
بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده
که خـــدا را نبود بنده فرمـانبردار
8- خبری که دانی دلی بیازارد خاموش تا دیگری بیارد.
بلبلا مـــژده بهـــار بیار
خبر بد بـه بوم باز گذار
9- همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.
یکی جهود و مسلمان نـــــزاع می کردند
چنان که خنده گرفت از حدیث ایشــــانم
به طیره گفت مسلمان گــر این قباله من
درست نیست خــــــدایـا جهود می رانم
جهـود گفت به تورات می خـــورم سوگند
وگــــر خلاف کنم چـــون تــــو مسلمانم
گـــر از بسیط زمین عقـــل منعــدم گردد
به خود گمـــان نبرد هیچ کس که نادانـم
10-عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی. صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضلتر بودی.
اندرون از طعام خالـی دار
تا درو نــــور معرفت بینی
تهـــی از حکمتی بعلّت آن
که پــری از طعـام تا بینی
