بخندد بت، چــو قربانی پسین آب
به شـــوق رأفت قصــــاب نوشــــد
دریغا! بیشه ی گرگـــــان همیشه
ز خون ِ دشت ِ میشان آب نوشد!
دوزخ ،امّا سرد – مهدی اخوان ثالث
لطفاً بدون توجه به شعر بالا ادامه متن را بخوانید!
چند وقته که بدجور دلم هوای دوران دبستان رو کرده، آخه اون موقع ها اصلاً هیچی حالیم نبود اما من به اون نادانیم قانع بودم و بسی از اون وضعیت لذت می بردم!!!
عجب دورانی داشتم،بهترین زنگ واسه من زنگ فارسی بود، وقتی که صددانه یاقوت رو می خوندم یا باز باران با ترانه اصلاً به این فکر نمیکردم که معنی این ابیات چیه، بیشتر نگران نمرهای بودم که قرار بود معلم تو دفتر نمره جلوی اسمم بذاره،هیچ نمی دونستم که چرا بدست آهک تفته کردن به از دست پیش امیر بردنه!!!
اون دوران نمی دونستم که چرا پیرزن شعر پروین این قدر غمگین بود، نمی دونستم که با شعر روزي گذشت پادشهي از گذرگهي/ فرياد شوق بر سر هر کوي و بام خاست بزرگترین درس زندگیم رو مرور می کنم.
نمی دونستم ….
….. واسه همین شادترین زنگی که داشتم زنگ فارسی بود!
یادش به خیر، نادانی کودکانه هم عالمی دارد!!!
کاملاً بی ربط: کسی می دونه آخر کارتون افسانه سه برادر چی شد؟!
دیدگاههای اخیر