کابوس صبحگاهی!

4 11 2008

صبح وقتی با عجله وارد بیمارستان شدم،ساعتم رو نگاه کردم،7:31 بود: لعنتی… باز دیر کردم! باآخرین سرعتی که در توانم بود دویدم،بالاخره ده دقیقه بعد سر راند رسیدم،در حالی که غیبت رو خورده بودم و از همه مهمتر موقع معرفی بیمارم حضور نداشتم!

خدایا چی می‏شد اگه من صبح‏ها یه خورده -یعنی در حد یه پنج نه ده دقیقه- زودتر می رسیدم؟!  اصلاً چی می‏شد اگه به من دو تا بال می‏دادی یا این که یه خورده سرعت دویدنم بالاتر بود،من که زیاد توقعی نداشتم، نمی‏خواستم که در حد سرعت نور باشه، واسه من در حد سرعت صوت کفایت می کرد!!

خداجون،حالا که اینا رو ندادی حداقل یه لطفی می‏کردی و این ساعت بیولوژیک منو دستکاری می‏فرمودی تا من اینقدر زجر نکشم،در هر صورت خداجون شکرت،درسته غیبت خوردم ولی خوب این بار رو می‏شه نادیده گرفت،نه؟! ;)

پ.ن: همه‏اش تقصیر این خلسه سابقه!!!