من الان در کمال شرمندگی دارم این چند خط را می نویسم، نمیدونم از کجا شروع کنم، چه جور بگم یا این که چطر عذرخواهی کنم، هیچ وقت تا بدین حد احساس حماقت نکردم،همیشه از این ترسیدم نکنه با ندونم کاریم دل یه نفر رو بشکنم یا این که باعث بشم اشک تو چشمای یکی حلقه بزنه، ولی باز هرازگاهی این تجربه تلخ تکرار می شه،این بار هم سر اشتباه من یه نفر دیگه خجالت کشید و تحقیر شد،میدونم که اون شخص بالاخره یه روزی این پست رو میخونه،فقط همین رو بگم که از صمیم قلب ازش معذرت میخوام،میدونم کارم آخر بیمرامی بود ولی امیدوارم فراموش کنه و ببخشه!
این از عذرخواهیم… اولش رو با عجز و لابه شروع کردم تا بیشترین تأثیر رو بذاره
البته گفته باشم طرف چندان هم بیتقصیر نبود ![]()
حالا بعد از عذرخواهی نوبت به تشکر می رسه،باید از علیرضای عزیز هم تشکر کنم به خاطر این هدر قشنگ،بالاخره بعد از یه سال و اندی یه نفر دلش به حال من سوخت و یه هدر برام طراحی کرد،اینو می خواستم بگم: ممنونم
این روزا اونقدر سرم شلوغه که مجبورم دیر به دیر آپ کنم،امیدوارم جامعه مشتاقان علم و دانش این یک فقره رو بر من ببخشند!
راستی محض اطلاع اون دسته از عزیزانی که می خوان بدونن چی شده،باید بگم که چون از عواقب تعریف کردن ماجرا می ترسیدم و هم چنین امنیت جانی نداشتم،بنابراین اجازه بدین اگر طرف بله رو گفت من هم می گم که این خلسه بود … وای فکر کنم لوش دادم،احتمالاً منو می کشه!!
راستی فکر کنم روزی که خلسه خشمگین می شود رو باید به بزرگترین ترس زندگیم اضافه کنم ![]()
پ.ن1: خدای را مسجد من کجاست/ ای ناخدای من/ در کدامین جزیره آن آبگیر ایمنی است / که راهش/ از هفت دریای بی زنهار می گذرد! ( این شعر شاملو رو از بابت ترسم نوشتم،چون اگه خلسه بیاد و این رو بخونه مطمئناً تنها جایی که زندگیم در امانه همین مسجده!! )
محرمانه:خلسه رو جای خودم فرستاده بودم یه بیمار رو که فراموش کردم ببینه،روز بعد اتند مربوطه خلسه رو آب کشی فرمودند،خدا به دادم برسه،آمین (اسمایلی بدبخت ترین فرد دنیا)
خدای را مسجد من کجاست!
13 11 2008دیدگاهها : 11 Comments »
برچسبها: روزنوشت, عذرخواهی
دستهها : خاطره, روزمرگی
دیدگاههای اخیر