وقتی دست به قلم میبرد تصمیم گرفت زیباترین چهرهای را که تا به حال دیده به تصویر کشد،دستانش به چابکی بر روی کاغذ بالا و پایین میرفت،گویی برای کشیدن این چهره بیتاب بودند، قلمش از خم ابرو گذشت و بر روی گونهها لغزید، آنگاه در کنج لبش لغزید و سپس در چاه زنخدانش گم شد.زمانی که دست از طراحی کشید،از دیدن چهرهای که خود خالقش بود شگفت زده شد ،وه که چه زیباست… با خود گفت: مطمئناً زیباترین تصویری است که تا به حال کشیدم.. ولی چیز غریبی در آن تصویر بود که آزارش می داد… ،نگاهش، لبخندش همه و همه برای او آشنا بود، گویی در آینه به تصویر خود خیره شده بود!
اساساً نویسنده این متن مشکل داشته،شک نکنید!!
پ.ن: اینم شعر سفر تقدیم به نازنازی جون!
دیدگاههای اخیر