به مادرش میگم: از کی متوجه شدی دستش تاول زده؟ یه کمی فکر میکنه، بعد میگه : پنج روز پیش بود که دستش شکست، بردیم پیش یکی از همسایهها کارش خیلی خوبه،یعنی همه از کارش تعریف میکنن ها، خدا خیرش بده! اما نمیدونم چرا روز بعد دستش ورم کرد، بعد کم کم تاول زد، آره پنج روزی میشه! دیگه نمیتونم خودم رو نگه دارم، حالم داره به هم میخوره!
به خاطر یه شکستگی ساده دست بچه فلج شد،همیشه فکر میکردم حماقت هم حد و حدودی داره ولی الان…
اندر حماقتهای بشری!
3 01 2009دیدگاهها : 13 نظرات »
برچسبها: من نوشت, خاطره
دستهها : خاطره
دیدگاههای اخیر