برگ هایی پراکنده

سعی دارم تو این قسمت راجع به تجربیات شخصی بنویسم، قبلاً یکی از دوستام ازم خواسته بود که تجربه های کاری و حین تحصیل رو یه جایی واسه یادگاری و شایدم استفاده دیگران قرار بدم، چند مطلب رو هم با اسم خودش برام پست کرده بود که در وبلاگ قرار بدم ، فکر کردم بهتره همه رو یکجا داشته باشم، بنابراین فرصت رو مناسب دونستم که این صفحه رو به این قسمت اختصاص بدم .

 

دوست دارم تواین بخش راجع به تجربیات خودم با کیس های بیماری روانی مزمن بنویسم ،چون امروزه به خاطر مشکلاتی که توی اجتماع وجود داره مثل پیشرفتهای صنعتی(!!!) یا مشکلات خانوادگی این جور کیس ها متأسفانه زیادن وباید همه یه پا روانشناس بشن تا واسشون مشکلی پیش نیاد که امیدواریم خدا برای کسی نخواد!!

 

اولین بار بود که به بخش بیمارهای روانی مزمن می رفتم یه جمع دوستانه وصمیمی از بیمارها رودیدم در اولین برخورد فکر کردم که اونها از بقیه سالمترن ولی چرا اونجان نمی دونم !هنوز یه ساعت ازاین فکر فیلسوفانه نگذشته بود که ما به سالن کنفرانس رفتیم وراجع به موضوعاتی که قرار بود راجع به اونها در جلسات آینده صحبت کنیم بحث می کردیم که چشمتون روز بد نبینه !سروصدا بالا گرفت ویهو یکی پرید توسالن !زمستون بود واون که یکی از بیمارها بود بایه کلاه وپلیور سبز ( لباس همه بیمارها اونجوری بود) پرید تو اتاق وازبخت من بخت برگشته درست پشت صندلی من وایساد وشروع به تهدید کرد !داشتم سکته رو می زدم که نگهبونها اومدن وبه زور اون بیرون بردن البته جیغ وداد بچه هارو یادم رفت بگم !بعد ازرفتن اون بیمار گرامی تازه یادشون اومد که من بیچاره قرص هام رو نیاوردم واسه همین رفتن تو داروخونه وچند تا ایندارال آوردن تا تپش قلب من کار دستشون نده !خلاصه اون روز با ترس ولرز کنار نگهبونها وایسادم نکنه یکیشون بپره وفاتحه رو واسم بخونن! یکدفعه بهم خبر دادن باید بریم قسمت خانم ها ،رفتیم ولی چه رفتنی انگار اون روز شانس با من یار نبود چون بعد از این که بازدید از اونها تموم شد گفتن که هرروز این موقع در رو می بندند طرفای عصر بود یکی از بیمارها من با گریه صداکرد وداشت می گفت که دندونش درد می کنه منم که دلم براش سوخته بود داشتم دندوناشو نگاه می کردم که متوجه شدم بقیه کارآموزها رفتن ،یهو دویدم طرف در ،کار از کار گذشته بود ،بله درو بسته بودن من بخت برگشته هم موندم پشت در ! محکم در زدم ولی اونها به هوای اینکه یکی از بیمارهاست توجه نکردند دیگه واقعاً داشتم ارست می کردم که دست یکی رو روی پشتم احساس کردم با وحشت برگشتم طرفش ،یکی ازمریض هابود گفت خانم دکتر امشب اینجا بمون ،دیگه مردم عرق کردم وبلند یکی از بچه ها رو صدا زدم شانس اوردم اون صدامو وشنید وبا خنده به مسئول بخش گفت که من اونجام همه داشتن می خندیدند اون هم با صدای بلند ومن از دست همشون عصبانی بودم وقتی لباسهامو عوض کردم همون خانم بیمار ازپشت شیشه با خنده داشت نگاه می کرد ودستاشو به علامت خداحافظی تکون می داد منم تا می تونستم هر چه سریعتر از اونجا دور شدم وفقط به این فکر می کردم که بقیه دوره رو چه جوری بگذرونم ! بقول شاعر امروز که گذشت فردا را چه باید کرد.

داشتم فکر می کردم چه جوری می شه که آدما عوض می شن ولی هیچ کس فکر نمی کنه این تغییرات به ظاهر مثبتشون یه جور بیماریه! شاید ماها بیماریم وخودمون خبر نداریم (هرچند هراز گاهی بعضی ها به ما این نکته رو گوشزد می کنن !) خوب بگذریم ازاین افکار بریم سروقت دفتر خاطرات من! تا اونجا رسیدیم که اولین روز کاروزی رو با هر مصیبتی بود گذروندیم وصبح شد !تازه یادم اومد که باید زودتر راه بیفتم وبرم سروقت مریض ها (یا بقول این فرهنگستان لغات مددجوها!) سعی می کردم مثبت فکر کنم واینکه همیشه اونها این جوری نیستند ،من همیشه یه عادت خیلی بد دارم واونم اینکه همیشه دقیقه نود به کارورزی می رسم وخود این مسئله به من استرس وارد می کنه! وقتی رسیدم دیدم اه! فقط دو تا از بچه اومدن ودارن تو حیاط قدم می زنن بی نهایت خوشحال شدم وزود لباسم رو عوض کردم یکی از مریض ها اومد جلو ومودبانه سلام کرد منم جوابشو دادم یکدفعه شروع کرد به حرف زدن به همین سادگی! منم همشو گوش دادم خیلی راحت صحبت می کرد وقتی استاد اومد بهم گفت بعضی از بیمارها مخصوصااسکیزوفرنها چون خیلی خیلی باهوشند می تونن مصاحبه گر رو گول بزنن حواست جمع باشه تو باید زرنگتر از اونها باشی! فکر کنید من چه جوری می تونستم با اونها حرف بزنم بعد هم بفهم کدوم قسمتش راسته کدومش دروغ!!

اونروز بهتر بود ظاهراً جنجالی در پیش نبود وما پرشس نامه هارو آماده می کردیم یکی از بچه ها با یکی از مریض ها خیلی جور شده بود اونقدر که همش دنبالش بود وباهاش از هر دری حرف می زد .استاد می گفت نباید اینقدر باهاشون صمیمی شد چون بهتون عادت می کنن ووابستگی ایجاد مشه ومشکلشون نه تنها برطرف نمی شه بلکه مضاعف می شه! البته فراموش نشه که راه ارتباط با این جور مریض ها فقط محبته اما نه افراطی! بیشتر مریض ها با جنس مخا لف راحتتر صحبت می کنن وارتباط بهتری رو برقرار می کنن !برخلاف انتظار من اون روز داشت به خوبی پیش می رفت که صدای یکی از مریض ها بلند شد داشت بلند بلند گریه می رد ،رفتیم طرفش ولی به ما محل نذاشت ومدام گریه می کرد گفتن ظاهراًحسودیش گل کرده وداره زاری می کنه که جلب توجه کنه! می بینید مکانیسم جالبیه واسه جلب توجه!

هنوز چند ساعت از کارورزی ما مونده بود من هم رفتم تا به درمان شکم گرسنه خودم برسم یه مغازه پشت مرکز بود که با یه پنجره که از بیمارستان به بیرون راه داشت با مریض ها وگاهاً پرسنل تجارت می کرد!!

منم رفتم طرف پنجره تا یه چیزی بخرم ،یکی از مریض ها اونجا منتظر بود تا شاگرد مغازه سفارششو براش بیاره محترمانه به من تعارف کرد تا پول من رو حساب کنه (یه بیمار لارج !!) وقتی من نپذیرفتم شروع کرد انگلیسی حرف زدن ،اول فکر کردم داره یه سری کلمات پشت سر هم ردیف می کنه ولی وقتی خوب گوش دادم دیدم واقعاً داره انگلیسی صحبت می کنه !! یه جنتلمن واقعی بود!! ولی اون اینجا !ازش پرسیدم چرا آوردنش اینجا گفت بعضی وقتا واسه همه مشکل پیش می یاد حتی واسه خودتون ،خوب راست می گفت نه!! بعضی وقتا واسه همه ماها مشکل پیش می یاد فقط نحوه برخورد آدما باهم فرق می کنه !!!

 

راستی هر وقت به دیدن یه مریض روانی می رید وبهش قول می دید که دفعه بعد حتماً براش اون چیزی رو که می خواد می یارید ،حتماًحتماًبراش بیارید حتی اگه دوسه ماه بعد به دیدنش برید چون اون یادش می مونه کی بهش قول داده وچه موقع می یاد !روز موعود دم در می ایسته تا بیاین واگه نیاورده باشین هیچ وقت خودتونو نمی بخشین !!! مثل من که به یکی از اونها قول دادم براش سیگار بیارم ولی یادم رفت وقتی صبح رفتم دیدم دم در وایساده ،خوشحال به طرفم دوید ومن تازه یادم افتاد ماجرا چیه!! هرچند که از همون مغازه کذایی براش سیگار گرفتم ولی طرز نگاهش منو خیلی ناراحت کرد واسه همین می گم اگه قول می دین حتماً بهش عمل کنین !ما آدمای به اصطلاح سالم همیشه قول می دیم ولی یادمون می ره برامون اصلاًاهمیت نداره ولی اونها وقتی قول می دن تا ظهر کسی رو اذیت نکنند واقعاًتاظهر سر قولشون می مونن !حالا شما قضاوت کنید ما مریضیم یا اونها!

یه مریض تو بخش داریم که مانیکه ،وقتی تو سالن کنفرانس جمع شدیم تا راجع به بیماری اسکیزو فرن ها حرف بزنیم اومد رفت بالا وشروع کرد در باره این بیماری صحبت کردن !باورتون نمی شه اگه بگم از بعضی از بچه ها بیشتر بلد بود البته بجز من (شما که قضیه مانیک بودن من رو باور نمی کنین ها!!!)بعدش رو کرد به ما وگفت شماها فکر می کنین کی هستید یه مشت دانشجو که هیچی بلد نیستند اون وقت من باید برچسب بهم بزنن ،مملکت نمی دونه چه مخی رو اینجا حبس کردن !! من یه فیلسوفم واگه بخواین می تونم راجع به بیمارهای اینجا براتون صحبت کنم البته اگه مغزتون کشش داشته باشه که شک دارم !! باورکنید روی من یکی رو کم کرد با یک صلابت خاص حرف می زد وبا دیده تحقیر مارو نگاه می کرد هر از گاهی قهقهه های بلندی سر می داد وما مظلومانه نگاش می کردیم !! اگه دقت کرده باشین توی جامعه این تیپ آدما زیادن (یکیش خود من) به این جور مریض ها لیتیوم می دن البته اگه بخورن کارسازه ولی …

می گن مانیک ها بیشتر به درمان جواب می دن تا اسکیزوفرن ها چون اسکیزوفرنی بدتره! بگذریم این دوست ما خانم( ش)که به قول خودش فیلسوف بود حاضر نبود با کسی مصاحبه کنه ،حتی وقتی با بقیه مصاحبه می کردیم می اومد گوش می داد واشکال کار ما رو (به خیال خودش !!) می گرفت .بیشتر وقتا هم خنده هاش من یکی رو یاد لیندا (شخصیت فیلم کلبه وحشت که ابلیس روحش رو تسخیر کرده بود ) می انداخت .بیشتر مریض ها اسکیزوفرن بودند ولی یکی از اونها افسردگی شدید داشت حدود پنج سال می شد که اونجا بود این آقا خیلی ساکت بود همش آهنگهای غمگین غیر مجاز رو می خوند وشرشر از چشاش اشک می اومد ،خودش که می گفت به خاطر اعتیاد از خانواده جدا شده ولی پسرها ته وتو ماجرا رو درآورده بودن یک ماجرای عشقی ورمانتیک!! همه رو تحت تاثیر گذاشت یکی از بچه های کلاس می گفت تو رو خدا نگاه کنید این دخترهای مغرور به سر این جوانای بدبخت عاشق پیشه چه می آرن وکارشون به کجا می کشه !!

نمی دونم شاید راست می گفت ولی آخه ارزششو داره آدم به خاطر هیچ وپوچ الکی الکی بیفته گوشه دیوونه خونه !! اما راستش رو بخواید من فکر می کنم پسرها الکی این داستان رو براش سرهم کردند تا دل بعضی ها بسوزه وبهشون جواب مثبت بدن الله اعلم ،بگذریم ولی از شوخی گذشته این جور مشکلات هم باعث بیماری می شه هم جسمی هم روحی، پس مواظب دلهاتون باشین جاهای خطرناک نرن!

راستش هر چه بیشتر به این بخش می اومدیم بیشتر خوشم می اومد مریض های جالبی بودن مخصوصاًکیس های مرد که خیلی باحال بودن!یکیشون حسابی یکی از بچه هارو سرکار گذاشته بود بعد از حدود دوساعت مصاحبه تازه فهمیده بود که نصف بیشتراون حرفا اراجیف بوده تازه اونم خودش که نفهمید استادمون بهش گفت که سر کار بوده!!! خداییش به جز روز اول بقیه روزها خیلی خوب بودن مخصوصاًقسمت کاردرمانی که جز کارهای پرستاری برای بیمارهای روانیه !

بیمارها هر کی که روپوش سفید تنش باشه بهش می گن دکتر!! ماهم که بهمون بر می خورد بهمون بگن دکتر (!) باتاکید بهشون گوشزد کردیم آره ماهم جز سفید پوشهای محبوب جامعه ایم اما نه از نوع دکتر بلکه از نوع بسیار محبوبتر یعنی نرس !!!خلاصه کلی زحمت کشیدیم تا یاد گرفتن بهمون بگن خانم پرستار!! (هرچند بعد از اون پزشکهارو هم پرستار صدا می زدن!!) بهترین هدیه واسه یه بیمار روانی آقا سیگاره وواسه خانم هاهم آدامس پس اگه یه موقع هوس کردین به دیدن این جور بیمارابرین یادتون نره!خوشحال می شن!

بخدا باورتون نمی شه وقتی کسی می آد دیدنشون چقدر ذوق زده می شن ، برخلاف تصور همه ماها اونها خطرناک نیستند البته من این رو درمورد بیمارهای مزمن می گم نه بیمارهای حاد !یادم باشه راجع به اونها هم براتون بگم خالی از لطف نیست!!

 

یادم باشه دفعه دیگه در باره کار درمانی بااین مریض ها براتون بگم ! اِی کسی چه می دونه شاید به دردتون خورد!

دفعه پیش قول دادم راجع به کار درمانی بنویسم ،البته جایی که مابودیم کاردرمانی خانم ها وآقایون فرق می کرد !! شرمنده که نمی تونم کار درمانی خانم ها رو مفصل توضیح بدم چون ممکنه … البته اگه کسی مایل بود بدونه می تونه Id خودش بده تا براش میل کنم !

خوب ! کاردرمانی رو واسه این انجام می دن تا روحیات مریض عوض بشه واز احساس پوچی دربیاید هم چنین می شه از روی کار هایی که انجام می دن به افکارشون پی برد وعلاج واقعه رو قبل از وقوع کرد!!

برای این منظور بیشتر از نقاشی استفاده می کنند همون کاری که خیلی از ماها تو مهدکودکها می بینیم ، یه ذره رنگ گواش یا روغن رو وسط کاغذ می ذارن بعد کاغذ رو تا می زنن واز مریض می خوان نقاشی رو براشون تفسیر کنه !اما بعضی از مریض ها خلاق ترن وخودشون نقاشی می کشن !

یکی از مریض ها نقش روی کاغذ رو بعنوان ماهی تفسیر کرد که اون یکی مریض بهش گفت دیوونه الان ماهی تو می میره زود باش براش آب بکش! شاید این حرفای اون مضحک به نظر بیاد ولی اون یکی از معدود مریض های پرخاشگر بود که به خاطر قطع چند انگشت خود وآزار دیگران به این مرکز آورده بودنش امیدوارم حالا منظورش رو فهمیده باشین!

گفتم بعضی ها خودشون نقاشی می کشن ،اونهایی که تمام صفحه رورنگ می کنن می گن اوضاعشون وخیم تر از بقیه است !

همه ما نشستیم دور میز با مریض ها نقاشی کشیدیم !شاید می خواستن یه جوری به ما حالی کنن شما ها هم چیزی از این مریض ها کمتر ندارین ! من یه خورده باهوش بازی در آوردم چون می دونستم الان می شینن نقاشی ماهارو هم تفسیر می کنن (خوب گول زدن روانشناس از خصیصه های اسکیزو فرن هاست!!!)

اومدم ازسه ،چهاررنگ بیشتر استفاده نکردم ،آبی ،نارنجی ،سفید وسبز !خودتون حدس بزنید که نتیجه چی شد یک آدم متعادل با روحیات مناسب !1 اما دوستم که بیشتر از قرمز وصورتی ونارنجی استفاده کرده بود بهش گفتن داره به سمت مانیک پیش می ره چون دیگه خیلی شاده! البته راست هم می گفتن اون همیشه می خندید خودش هم این موضوع رو قبول کرد!!

یه نوع دیگر از کاردرمانی موسیقی درمانیه ! که بهتر می بینم تو این فاز نریم چون باعث می شه بیشتر خودمو لو بدم!!

ساخت گل واسباب بازی ،معرق کاری وساخت کارهای چوبی هم یه نوع کاردرمانیه !!

 

ونکته آخر این که توصیه ما به شما اینه حتی المقدور بیکار نشینید توی خونه حتی برای چند روز ،حتما یه کار الکی هم که شده برای خودتون جور کنید وخیلی تو خونه نمونید خطرناکه!!

بیشتر وقتا بچه ها بهم می گن دیوونه !نمی دونم چرا چون وقتی حرف بزنم دیگه تمومه سروصدای همه درمی آید (یه وقت فکر نکنید که من آدم پرحرفیم ها ،اصلاً اینجوری نیست فقط بعضی وقتا مثل الان دوست دارم بلند بلند واسه یکی فرق نمی کنه کی ،حرف بزنم اونم در باره چیزاهایی که بهم ربط ندارند) .

امروز می خوام یه کم فقط یه کم در مورد بیمارهای روانی حاد ودردسر هاشون باهاتون حرف بزنم!!این جور کیس ها خیلی کمترن ،باید شانس (!!!) بیاری تا یکی از اونا رو تو بیمارستان شکار کنی!!مخصوصاً ازنوع خانم !! اونروز که ما به بخش نوع حاد رفتیم فقط دو تا خانم بود اما نزدیک ده دوازده تا آقا تو بخش آقایان وجود داشت !همیشه آقایان کیس های جالبتری اند ،شاید به خاطر اینکه خشونتشون بیشتره جالبن!

طبق روال عادی از دوتا خانم مصاحبه گرفتیم ،یکیشون که مسن تر بود به نظر می اومد مشکل خاصی نداره (البته به نظر من همه مشکل ندارن واسه اینه که می گن هرکسی را بهر کاری ساختن ما رو واسه این که واسه دیگران غصه بخوریم وآقای (و) رو برای درمان بیمارهای روانی !!) نمی دونم چه جوری می شه که این خونواده ها دلشون می یاد به خاطر چیزای پیش پا افتاده عزیزانشون می آرن این جور جاها! منظورم از پیش پا افتاده مسائلی مثل ترسه ،نه افسردگی هایی که بیش از دو ماه طول می کشه، می دونین اخه اون خانم مسنه رو واسه ترس بستری کرده بودند. چند سال پیش شوهرش مرده بود واونها بچه ای نداشتند واسه همین برادر شوهراش به خاطر اینکه ارث ومیراث داداششون رو بالا بکشن خانم رو باعنوان ترس بستری کرده بودند از اونجایی هم که این خانم کسی رو نداشت مجبور بود هر سازی اونا می زنن باهاش برقصه !! بعدش می گن چرا این قدر غصه می خوری واقعاًدیگه دوره ی این چیزا گذشته ولی نمی دونم چرا بعضی اینجورین !وقتی این چیزا رو می بینم سردرد می گیرم بعد بعضی ها راحت از این جور مسائل می گذرن ومی گن این جور چیزا پیش می یاد!! دلم می خواد تمام کسایی رو که می بینم تمام اونایی که مریض اند خوب بشن دلم نمی خواد مدت زیادی از یکی پرستاری کنم نه اینکه بدم بیاد ،ذلم می خواد خیلی زود خوب بشه ولی متاسفانه این جوری نیست وباید شاهد دردا ورنج های اونا باشی !سخت ترین کار دنیا اینه که ببینی یکی داره درد می کشه وتو هیچ کاری از دست بر نمی آد !احساس بدیه !! واسه همینه به من می گن تو دیوونه ای که واسه این چیزا غصه می خوری بذار یک سال که بیشتر کار کنی برات عادی می شه!! من نمی خوام برام عادی بشه دلم می خواد همین طور دیوونه بمونم تا آدم سالمی مثل اون بعضی ها!! یکی از استادا می گفت حق باتوه ،ولی با این حرفها آینده شغلی ات به خطر می افته نگو تو دلت نگه دار!! می ترسم اگه نگه دارم اونقدر جمع بشه که با تشخیص آسیت بستریم کنن!!!

خوب بگذریم!! بخش مردان همیشه جنجالیه!دوست دارم اگه قرار باشه تو بخش روانی کار کنم درقسمت آقایان مشغول بشم ولی نمی شه !! یکی از مریض ها خیلی استرس داشت وقتی رفتیم بالای سرش شانس آورد که سنکوپ نکرد ،اخه اگه کسی یهو این همه دختر رو با روپوش سفید ،اونم اول صبح ،ببینه فاتحش خوندس حالا اون چه جوری سکته نکرد نمی دونم ،مدام دستاشو می مالید دلم براش سوخت می دونستم خجالت می کشه بعد از یه ربع گفت که خجالت می کشه اما وقتی به یکی از بچه ها نگاه کرد بهش گفت فامیلیت … نیست همه تعجب کردیم آخه اون خونشون اینجا نبود وکسی رو هم اینجا نداشت! بیماراسمش علیرضا بود گفت دوست دارم اسم کوچیکم رو صدا بزنین بعدش گفت که خونواده مادریش همشهری این خانمه ،واسه همینه که اونو می شناسه! کلی حرف زد از همه چیز !اینکه بیشتر وقتا یه چیزی زیر پوستش راه می ره (توهم گزش ) واینکه تو سرش یکی بهش گفته خودتو بکش واونوم این کار رو کرده فقط به خاطر مادرش!! خطرناکترین نوع توهم همین نوعه یعنی توهم شنوایی که بیشتر به صورت دستوریه کارایی از بیمار خواسته می شه!! بیشترین نوع هذیان هم ،نوع مذهبیه که خدا واماما وپیامبر می آن پیششون وباهاشون حرف می زنن !یکشیون که سابقه دار بود به ما گفت می دونینن الان به من وحی می شه که کدوم یک از شماها آدم های خوبی هستید کدوم آدم های بد!! بعد هم دستشو طرف یکی از دخترا کشید وگفت تو آدم بدی هستید بیچاره قرمز شد! بعدش استاد گفت اگه این چیزی می دونست که اینجا نبود شما از این دیوونه ترین که به حرفش گوش می دین!! کسایی که خودکشی می کنن واینجا بستری می شن رو باECT یا شوک درمان می کنند !دفعه دیگه راجع به این نوع درمان براتون می نویسم!!

 

مواظب خودتون باشین چون نمی خوام غصه شمارو هم بخورم!!!

Advertisements

4 responses

11 05 2008
کمال

بالاخره خوب بودن یا بد؟
اینش رو باید از رودی بپرسی.

22 12 2008
hamid

dobare salam
man bazam nazar daram khob chikar konam 😦
alan neshatsma hamasho khondam
man badanam baz miam vase edamash
omidvaram neveshtato nesfo nime nazari
alan bishtar fahmidam ke vaghean cheghad neveshtano doos dashtio dari va inke be onvane ye doost azat bekham hatman inkaro edame bedi
( hade aghal vase khodam ke biamo dastanato bekhoonam)
age too pezeshkitam inghad khoob beshi ke too neveshtani
koli adamo khoob mikoni
ye chize dige
hichi
inghad harf zadam dig room nemishe edame bedam 😀
dobare khosh bashi 😉

22 12 2008
hamid

salam
engari in webloget nakhast dige ziad harf bezanam akhe vase in neveshtatam ye kam porharfi kardam ke hey erorid!
kholasash in bood ke man vaghean omidvaram badanam biamo in safato kamel tar bebinamo hey behesh ezafe koni man kheili khosham oomado kolesho khoondam
🙂

30 03 2009
وحید(مهندس)

مریضی که از عشق تب میکند،
علاجش……….دو…..ع….س….ل…است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همگی یه جورایی خل و چل اند.داداشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: